تبليغاتX
....این هم روایتی است

تنها قول می دهم مراقبت باشم تا دادن جانم

 

 

برای اولین بار است که دلم می خواهد با دختر نداشته ام حرف بزنم

شاید وقتی دیگر با پسرم هم صحبتی کردم

امشب احساس کردم وجود یک نفر در خودم چقدر می تواند زیبا و ترسناک باشد !

 

 

این تنها قسمتی از قصه نانوشته ی دختران ، زنان و مادران این سرزمین است

تنها بخشی کوتاه از فریاد هایی که در سکوت سر داده شد

 

اینها را که می شنوی خیلی وحشت نکن دختر جان

خیلی ها قبل از تو آمدند و تحمل کردند و رفقتند

خیلی ها این زخم ها را خوردند  درد کشیدند . باز هم سکوت کردند

این اولین خاصیتی است که تو باید داشته باشی

باید صبر داشته باشی اسمش را بگذار صبر ایوب !

نمی خواهم بترسانمت

تنها قبل از آمدندت می خواهم واقعیت هایی را بدانی

تو یک دختر خواهی بود

برایت فلسفه  خواهند بافت

به تو خواهد کفت که ارزشمندی و گرانبها

وکلی از این حرفهای قشنگ بی در و پیکر

اما تو زیاد تعجب نکن که این ارزشمندی تو هزاران بار زیر پاها له شود

 

تو یک دختر خواهی بود

باید یاد بگیری که شاد بودن حد دارد برایت

و تو حق نداری که بلند بخندی حتی اگر با تمام وجودت شاد باشی و حق هم نداری جایی نشان دهی که خوشحالی

تو باید یاد بگیری که سنگین بودن یعنی جدی بودن با کسی حرف نزدن بروز ندادن احساساتت و اینکه یاد بگیری خیلی وقت ها خیلی کار ها را نباید انجام دهی فقط چون تو باید سنگین باشی

یادت باشد دختر های سنگین نباید شوخ باشند

اینها بخشی از انتظاراتی است که از تو می رود

یادت باشد 

اینرا باید خوب یاد بگیری

که چیزی در حدود یک سوم عمر طبیعی ات را باید از مردها بترسی و ار آنها متنفر باشی

باید نفرت داشتن را یاد بگیری

و دوست داشتن و عشق را جز نسبت به پدر و پدر بزرگ و احیانا برادرانت فراموش کنی

و البته ابن را هم بدان که بعد از این یک سوم تو باز هم باید یاد بگیری

این بار اما باید عشق را یاد بگیری و باید یاد بگیری که نترسی

اما همه اینها را هم باید باز شامل یک نفر کنی و باز از بقیه هم جنسان آن یک نفر متنفر باشی

تو باید یک شبه یاد بگیری که دیگر لازم نیست بترسی

لازم نیست از خیلی چیزها بدت بیاید

یا چندشت بشود

تو موظف خواهی شد

تو باید یاد گرفته باشی که قرار است در خدمت یک مرد یاشی

و باید جسمت را و روحت را در خدمت به او قرار دهی

یادت باشد از زن شدن خیلی نترسی

میگویند دردی ندارد نسیت به

دردهای بیشتری  که باید بکشی  این هیچ است

( البته لازم نیست بدانی که جسم و روح و او در اختیار چه کسانی بوده و بعد از تو در اختیار که ها قرار خواهد گرفت )

یادت باشد خوشبختی تو در همان سنگین بودن تعریف خواهد شد

به خاطر داشته باش دخترک ! تو حق نخواهی داشت چیزی جز بدی ببینی

تو نباید اعتماد کنی

اینها قوانین مهمی است

تو باید یاد بگیری خوبی تنها در پدر تو برادرانت و نهایتا در همان شوهرت خلاصه خواهد شد و ما بقی حتما بد خواهند بود _ بماند که همسرت روزی یکی  از همان مابقی بوده است .)

تو اینرا باید خوب بفهمی  و یاد بگیری

آبرو اصولا چیز مهمی است و تو تنها کسی هستی که توانایی داری آبروی یک خاندان را ببری

و البته در عوض تو پسران ، خوب توانایی حفظ آبرو خواهند داشت

و به دلیل این وظیفه خطیر حقوق زیادی نیز خواهند داشت از جمله امر و نهی به تو

یادت باشد در مسیر هایی که گه گاه تنها سیر می کنی نباد تفریح کنی

یادت باشد تو باید سرت را بیندازی پایین آسه بری و آسه برگردی

یادت باشد جوانی ،شادی، و خیلی چیزهای دیگر تنها برای پسران تعریف شده است

 

یادت باشد تو در اوج جوانی ات ازدواج خواهی کرد

در همان سال ها که دلت آزادی می خواهد

اما تو باید بدانی که بزرگ شدی و باید مسئولیت یک زندگی را داشته باشی

باید یک زندگی را بچرخانی

البته این  باربازهم تو نباید خطایی کنی که آبروی شوهرت برود

اما گاهی تو باید حفظ آبرو کنی و همه جا فریاد بزنی که او بهترین مرد دنیاست و جز تو زنی را دوست ندارد

و اشتباهات همسرت را تو باید پنهان کنی

و باز هم باید صبر کنی

تو باید بدانی تنها در چند مورد جزئی حق داری از همسرت طلاق بگیری (البته اگر می توانی تحمل کنی که تا آخر عمر یدک کش نام زن مطلقه باشی )

تنها در موارد جزئی مثل کتک خوردن تا حدی که پزشکی قانونی تایید کند یا خرجت را ندهد یا معتاد باشد یا همین مسائل جزئی دیگر

و چون باز آبرو مهم است به تو یاد می دهند که اینها شیرینی زندگی است

و تو بابد با همان کفن برگردی !

چیر مهم دیگری که باید بدانی این است

تو باید نه ماه کسی را در وجودت بپرورانی

البته او را خیلی دوست خواهی داشت

او فرزند تو است

حاصل تو و همسرت

هر چند در نهایت همه چیز به اسم همسرت تمام می شود

همسرت در این نه ماه باز هم جسم تو را می خواهد

و بعد از نه ماه تو برایش شاید نامی انتخاب کنی اما نام پدر از همه چیز مهمتر است

فرزند تو را به آن نام خواهند شناخت

تو باز هم 2 سال از شیره وجودی ات به او خواهی بخشید البته تو او را به اندازه جانت و یا بیشتر هم دوست داری و این حق توست

 

یادت باشد اگر بخواهی مطلقه شوی فرزندت تنها 7 سال برای تو خواهد بود

و تمام دردهای آن 9 ماه و به دنیا آوردنش فراموش می شود و خیلی چیز های دیگر

یادت باشد همه اینها را که می گویم خب باید یاد گیری

و مهم تر از همه صبر است

تو یاد خواهی گرفت که اینها را به دختر خودت نیز یاد دهی

اما با همه اینها  تو را به هزاران هزار مرد ترجیح می دهم

هر چند نبودنت را بهتر از بودنت می دانم به خاطر خودت که رنج خواهی کشید

اما

تو هم صبر را یاد خواهی گرفت .

 

و در نهایت همه اینها

تو یک دختر ارزشمندی و گرانبها !

 

 تنها می خواهم به تو قول دهم که مراقبت باشم

و هر آنچه می توانم یادت بدهم

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 0:16 توسط غریبه |

اینم 7 تا .....

 
 
به دعوت شادی :
 
بعضی چیزها هست که توی زندگی ادم می شود حسرت
تو اسمش را بگذار آرزوی محال
 
۱ـ همیشه دلم می خواست یک عمو داشته باشم
یک عمویی که چند سالی فقط از خودم بزرگتر باشد زن هم نداشته باشد کلی رفیق می شدیم شرط می بندم
 
۲ـ کاش می شد برگردم ۳ سال یش همان روزها که تازه با هدیه دوست شدیم
 
۳ـ دلم می خواست می تونستم یه چن ماهی شایدم بیشتر برم تو یه جایی  که همش جنگل باشه
و کوه  
یه جا که دست خیلی ها بهت نرسه و کسی نشناسدت و کسی کاری به کارت نداشته باشه
یه جا که حدودا خودت باشی با اون معشوق جون با خدا همینا کافیه
بعد مطمئنم که خوش می گذشت
 
۴ـ دلم می خواست می توانستم این بچه کوچولو های چهار راه ها را ببرم خونه خودم
(کاش می تونستم )
 
۵ـ دلم می خواست یه بچه بیارم از پرورشگاه و بزرگش کنم
همین روزا منظورمه
 
۶ـ دلم می خواست سهروردی رو می دیدم و خودش برام خیلی چیزا رو می گفت
البته این آرزو شامل دیدن میکل آنژ و ونگک و صادق هدایت و کلی نویسنده و آدمای دیگه هم می شه   
 
یک آرزویم را نمی نویسم دوست ندارم محال بدانمش
 
دلم می خواهد هدیه  و رها و بید مجنون وشقایق و پریسا و
 تو را هم دعوت کنم
۷ آرزویت را بگو
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 16:48 توسط غریبه |

خدایا
 
 
 مرا در معرکه ای مینداز
 
 
که یک سویش حسین باشد
 
 
و
 
 
یک سویش یزید
 
 
ترسم
 
نتوانم حسینی باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 14:52 توسط غریبه |

 
 
دانه دانه
خدا را فریاد می کشم
 
میبینی خدا؟
از اون بالا بالا ها منم می بینی؟
دلمو میبینی؟
اشکامو میبینی؟
تو که مث بنده هات نشدی
بی محل که نشدی
منو میشنوی؟
داد باید زد؟
آروم آروم چی؟
من دلم گرفته
ببین خدا
خدای من
دستامو پس نزنی
جون همه اونا که قسمت دادم
ردم نکنی
جایی ندارما
تو رو به خودت قسم یادت نره
که
من
من
............
خودت میبینیم
می دونم
 
 

 
 
 
 
 
کی بود دلش تنگت میشد؟
کجا جاش گذاشتی آخه؟
تو کدوم کوچه بن بست؟
 
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 0:47 توسط غریبه |

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:20 توسط غریبه |

دلم می خواهدت .....

 
 
خیلی وقت است ننوشته ام
نه اینکه حرفی ندارم
اما حال و حوصله ندارم
حوصله نوشتن این همه چیر که ذهنم هی بهشان فکر می کند
راستش را بخواهی
تازگی ها بیشتر از همیشه لغت هایم را گم می کنم
درست مثل همه آن چیزهایی که نوک زبان آدم است اما نمی توانی بگوییشان شده اند حرف هایم
 
امشب اما دلم کمی می خواهد بنویسم
از خیلی چیزها باید بگویم گمانم
شاید خنده ایت بگیرد
شاید هم  فقط بخوانی رد شوی
این روزها راستش را بخواهی دلم هی برایت تنگ می شود
تنگ و تنگ تر
 
دلم می خواهد میان تمام این روزها تو کنارم باشی
و من به تمام این آدمها بگویم که مال منی
مال خود خودم
دلم می خواهد آدمها حسودی کنند که مال منی
دلم می خواهد همه آدمها هی نگاهت کنند و من هی به تو افتخار کنم
آخ
چرا این همه دوستت دارم ؟
 
دلم می خواهدت برای تمام لحظه هایم
کاش بودی
 
این روزها هی دستهای خالی خودم را می گیرم و فشار می دهم
و گمان می کنم تویی
حتما تویی نه؟
 
 
دلم باران می خواهد
از آن باران ها که زیرش خیس خیس می شوم
و می توانم با تمام وجودم نفس بکشم میان قطره ها
و فکر کنم
تو هم با منی
زیر همین باران
و من هی می بوسمت و تو مرا
با تمام عشقمان
 
چرا این همه دوستت دارم ؟
 
بگذار تمام حرفهایم خلاصه شود میان همین چند لغت
تا اینها را هم گم نکرده ام
دلم برایت شده یک ذره
نه
 خیلی کمتر از ذره
خیلی
کم
تر
ا
ز
 
 

 
تنهایی دارد از پا درم می آورد دیگر
+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 23:33 توسط غریبه |