تبليغاتX
....این هم روایتی است

نگاه                                                                                                             

 لبخند    

دندان ها

لب ها                                                                                                                        

صدا

سکس

اتومبیل

احساس

آپارتمان

نیمکت

موسیقی

رقص

نورها

نوشیدنی

رطوبت

خشکی

نرمی

منقبض

سریع

تند

آهسته

راحت

سخت

ساق پا

زانو

شانه ها

سینه

انگشتان

ابریشمی

خشن

نفس

اتاق پذیرایی

اتاق خواب

دستشویی

آشپزخانه

زیر زمین

تختخواب

بالش

ملافه ها

دوش حمام

سیگار

قهوه

جوراب ها

سینه بند

لباس

پیراهن

برهنه

تلق تلق

در

شوهر

در هم ریختگی

قتل

لباس ها

پنجره

 

 

       دیک اسکین

Look

Smile

Teeth                                                                   

Lips

Voice

Sexy                                                                                         

Car

Feel

Apartment

Couch

Music

Dance

Lights

Drink

Moist

Dry

Soft

Firm

Fast

Slow

Easy

Hard

Leg

Knee

Thigh

Shoulders

Breast

Fingers

Silky

Rough

Breath

Living room

Bedroom

Bathroom

Kitchen

Basement

Bed

Pillow

Sheets

Shower

Cigarette

Coffee

Stockings

Brassiere

Dress

Shirt

Naked

Rattle

Door

Husband

Scramble

Kill

Clothes

Window

 

      Dick Skeen   

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:17 توسط غریبه |

به تو فکر می کنم

 

 

 

طبقه پنجم یک بیمارستان شش طبقه پشت پنجره ایستاده ام

ساعت از 11 گذشته

نشان این شهر شلوغ به جای آدمها و ماشین هایش چراغ های روشن است

انگار که تعداد چراغ ها از آدمها هم بیشتر است نمی دانم

شهری می درخشد زیر پای من  که از آن بیزارم

با تمام قشنگی هایش دوستش ندارم

از این بالا خیلی چیزها را می شود دید زد

و می شود اینجا به خیلی چیزها فکر کرد

و خیلی چیزها را به یاد اورد و خیلی چیزها را به زور مسکن های رنگ رنگ از یاد برد

و خیلی دردها را با هم قاطی کرد

 

از خودم تعجب می کنم

این شبها درست دارم جایی راه می روم  غذا می خورم نفس می کشم  می خوابم  زندگی می کنم که از یک قدم تنها راه رفتن در آن وحشت داشتم

منی که راهروهای بیمارستان به وحشتم می انداخت این شبها حوصله ام که سر می رود توی راهروهای همین جا قدم می زنم

می روم پشت در اتاق بیماران نگاهشان می کنم

من که از تاریکی می ترسیدم این شبها چراغ ها را خاموش می کنم در را هم می بندم که مبادا نور بیرون نگذارد بخوابم

 

دست هایم را فرور می کنم در جیبم

به شهر زیر پایم خیره می شوم به برج رو به رویم

میلاد

که چراغانی است

به اتوبان نیایش

حجم ماشین های بی قرار که کم می شوند در این ساعت شب تا فردا

صبحی دیگر بشود و باز مردم بدوند دنبال کار هایشان

نفس می کشم بلند

نفس هایم می خورد به شیشه و انگار بر می گردد

فکر می کنم

به اینکه این مدت چقدر زندگی بازیم داده

به اینکه هیچ چیز مطابق هیچ برنامه ای پیش نمی رود

فکر می کنم

به تو

به خودم

به عشقم به تو

چقدر این تنهایی عذابم می دهد

اما نه !

خوب است

آرام است

بی خبرم اینجا از همه دنیا

جز هر آن چه می بینم هیچ نمی دانم !

تنها گاه گاه نور گوشی سکوت فکر هایم  را می شکند که شاید کسی یادش افتاده باشد حال مرا هم بپرسد

 

فکر می کنم

به خیلی چیزها

به این همه کار که سرم ریخته و هی عقب میاندازمشان

به خانه فکر می کنم و چند ساعت دیگر که باید بروم خانه غذا بپزم مبادا این مردان خانه گرسنگی اذیتشان کند از پا در بیایند

به پروژه های مختلف درس ها فکر می کنم که هنوز هیچ کدامشان تمام نشده

یه ترجمه ها

به امتحان ریاضی هفته بعد که هنوز یک لغتش را هم نخواند ه ام  و نمی دانم می خواهم برای استاد چه مذخرفی سر هم کنم از انتگرال و ماتریس و کاربرد های مسخره اشان در اقتصاد ..

به داستان های نیمه کاره ام

به سر کار رفتنم  و اینکه باید تماس بگیرم

به باران امروز

به خیس شدنم

به نفس کشیدن زیر باران

به تمام کارهای نکرده ام

به بچه بازی های آدم های دورو برم

به تنهایی ها

به آرامش این شب ها

به دردهای کسانی که هی روی دل من می ریزنشان

به مکه که ناگهان به ذهنم می اید

به ......

 

و به خودم که این میان نمی یابمش چندان

و شاید اینی که پیدا می کنم هم نمی شناسم خیلی !

 

برنج را خیس می کنم

نمک میریزم توی برنج  

قابلمه را می شورم   

پیاز را چهار قسمت می کنم

مرغ را می گذارم روی گاز

زرشک را در می آورم از فریزر

خیس می کنم

نمی دانم چرا اما یاد آن زرشک پلو آن روز می افتم .....

 

لباس های تمیز را  را در می آورم  از ماشین

کثیف ها را می اندازم توی ماشین

نرم کننده دارد تمام می شد

یادت باشد بخری

به خودم یاد آوری می کنم !

میوه ها را می شورم  

برای پدر میوه می برم

 

به تو فکر ی کنم !

 

 

صدای آلارم دستگاه دارد دیوانه ام می کند

چادرم را بر می دارم

ایستگاه پرستاری

این آلارم می دهد دارد تمام می شود دارویش به گمانم

و پرستار که می گوید می آیم الآن

و باز با تلفن حرف می زند !

ساعت 12 نیمه شب

آه و ناله می کند

صدای جیغ بچه تازه به دنیا آمده بلند می شود از ته سالن

ایستگاه پرستاری

مسکن می خواهم لطفا

نمی شود

با دارو نمی سازد تنها یک استامینفن

غنیمت را تحویل می گیرم

 

به تو فکر می کنم !

 

ساعت 11 شب

عروسی که تمام می شود با همان لباس ها می روم بیمارستان

زنی که از خدمه است می آید توی اتاق

لباس را می بیند و بیست دقیقه ای درد دل میکند برایم

و بعد می رود

آلارم، چادر، درد ، مسکن ، ایستگاه پرستاری ....

به تو فکر می کنم

 

دردش آرام می شود

خوابش می برد کم کم

قدم می زنم

خوابم می آید اما نمی توانم بخوابم

هی بلند می شوم

انگار دوباره کوک شده ام که هر نیم ساعت با نگرانی از خواب بپرم

دست هایم را می گذارم در جیبم پشت پنجره می ایستم

به شهر زیر پیام خیره می شوم

فکر می کنم به اینکه تو آلان کجای این شهر نیمه خوابی؟

شمال و جنوب و شرق و غرب  این شهر بی در و پیکر را پیدا می کنم

و به غرب این شهر خیره می شوم

خوابی؟

بیداری؟

می خندی؟

خوشحالی یا ناراحت؟

نمی دانم

به گوشیم نگاه می کنم

دلم می رود

دستم می رود

روحم می رود

تمام وجودم می رود

نصفه نیمه هم چیزهایی می نویسم اما

نمی شود

زجر می کشم

خودم را عذاب می دهم

اما نباید که بگذارم که بشود

به هر قیمت که باشد

چشمهایم تمام شهر را زیر و رو می کند

دلم شورت را نمی زند امشب

آرام گرفته

شور هیچ کس را نمی زند .

اشک هایم دیگر بی امان نمی شود

بغضم می گیرد

اشکهایم نمی ریزد

در بد ترین شرایط لبهایم را آنقدرگاز می گیرم که خون بیفتد اما اشکم نیفتد

صدای بوق ماشین عروس به خودم می آوردم

به تو فکر می کنم

 

 

ساعت سه تا پنج  سرو کله آدمهایی که این وقت ها یادت می افتند پیدا می شود کم کم

فکر می کنند مهمانی است

اعصابت را خوب خرد می کنند و بعد هم رفع رحمت می فرمایند !

به تو فکر می کنم !

 

چقدر دلم تنگ شده ؟خدا می داند

چقدر این روزهای پر کار را دوست دارم بر خلاف تمام آدمها

این شب های پر از درد سر  بی خوابی

این روزها که باید چند برابر معمول کار کنم

این روزها که پانزده دقیقه حواب برایم غنیمت است

این روزها را دوست دارم

 

جایت خالی است  این را می دانم

دلم گرم نیست

چیزی کم است

همه کاری می کنم

هر چه از دستم بر آید

چیزی کم نمی گذارم

اما جیزی برای خودم کم است

و من هی پشت گوش می اندازمش و به روی خودم نمی آورم که یک چیزی نیست !

 

به تو فکر می کنم

به او

به لحن خودم

دلم می خواهد حرف بزنم اما می دانم که نباید اینطور باشد

 

لبهایم را گاز می گیرم

آنقدر که خون بیفتد

به تو فکر می کنم

قرآنم را بر می دارم ..........

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:3 توسط غریبه |

خدایا عجیب شکرت

 
 
من عجیب ازت ممنونم خدا
 
یعنی واقعا نمی دونم چطوری بهت بگم ممنون
 
تو این چند روز خیلی عاقل شدم
 
فهمیدم اون چیزایی که باید
 
یادم افتاد یه جیزایی که انگار فراموشم شده بود
 
خدایا مرسی که یادم انداختی تو زندگیم چقدر اراده برام مهم بود
 
وممنونم که به من اراده عالی دادی تا هر کاری رو انجام بدم
 
و ممنونم که همیشه باهام بودی
 
فوق العاده ای
توووووووووووووووووووووووووپ
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23:47 توسط غریبه |

قاصد روزان ابری داروگ .... کی میرسد بارن؟

 

 

خیلی سخته اون کسی که می گفت واسه چشات میمیره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

 

چقدر سخته که گل آرزوهاتو تو یه باغچه ی دیگه ببنی

هزار بار که کمه اندازه لحظه های عمرت بشکنی توی خودت

بعد بخندی و آروم و زیر لبی بگی :

گلکم باغچه نوت مبارک !

 

درست مثل این عکس به زنجیرم کشیدی  معشوق جانی

 

عشق همیشه برایم تقدس داشت

وقتی بهانه افرینش خدا بشود عشق ......

 

این تاریخ بعضی وقت ها بد جور تکرار می شود

این روزها حسش می کنم

دلم می خواهد قصه سه نفر رابگویم

سه  آدمی که عاشق شدند !

بگذار از سیمین شروع کنم

دختری که 30 ساله بود و همچنان با عشق 17  سالگی اش زندگی می کرد

پسری بود که مدام زنگ کی زد و سیمسن بر نمی داشت

می گفت وقتی دوستش ندارم به چه کارم می آید

بعد سیمین به من گفت که تقصیر خودش است

گفت خودم همه چیز را فدای غرورم کردم و چقدر ابله بودم

گفت این روزها گه گاه می روم میبینمش 2تا بچه دارد و ....

 

قصه بعدی قصه دایی عزیزم است (  اسمش عزیز بود)

این دایی کوچیکه هم درست پارسال وقتی 30 سالش بود جان داد

پای معشوقش !

نمی دانم از کی بوده اما از وقتی من یادم است حکاکی لغت عشق بر دست راستش درست زیر شصت  و اسم معشوقش_ اعظم را می گویم _ روی تیری که از قلبی می گذشت روی بازویش را یادم می اید

او جان داد به پای کسی که دوستش داشت

 

و آخرین نفر دوست پدرم که عموم می خوانمش

او هم جوان بود و عاشق شد

از آن عشق های معرکه

از آنها که می افتد در بستر بیماری

و شاهدان گفته اند تا صدای معشوقه را نشنیده که به نام میخواندش چشمهایش باز نشده !

مادر معشوقه خانم مخالف بوده و نگذاشته این دو بهم برسند

و این میان دوست معشوقه که از قضا عاشق عمو جان بوده هی نامه می نوشته برای عمو جان

عمو جان بعد از شوهر کردن فاطمه ، دوست معشوقه را  به شرطی که در عقد نامه شان هست عقد می کند و اما شرط:

هر زمان فاطمه برگشت من تورا طلاق می دهم و با او زندگی خواهم کرد و دوست فاطمه هم می پذیرد !

 

 

این ها قصه های همین روزهاست

دایی که همین پارسال دیگر طاقتش طاق شد

سیمین که هنوز دلخوش به دیدار های گه گاه است

و حسین  که هنوز برای او شعر می گوید......

 

اینها را من الگو کرده بودم

حالا به نظرت جایی برای فراموش شدن داری؟

 

زیاد یادم نیست چیزی را از بنده های خدا طلب کرده باشم

مثل تو

مثل تویی که هی از خدا می خواستمت

انقدر این در و آن در زدیم که نگو اما گویا تو راضی نبودی خب!

 

می دانی

همه دلخوشی و افتخارم این است که آنچه دوست داشتم اتفاق افتاد

من تا همین حال هم مثل روز اول عاشقت بودم و هستم

همیشه همان دلهره ناب در وجودم بوده و هست

و همیشه دلتنگی برایت دیوانه ام می کرده و می کند

از روی عشم همان جند بار که سرم فریاد می کشیدی هیچ نگفتم و ساکت نگاهت کردم تو به من گفتی خودت را به مظلومیت نزن اما قصه مظلوم بودن نبود که ....

 

به من گفتی ساده

راست گفتی گمانم .....

 

می دانم همه چیز درست نمی شود اما بگذار توی این حرفهای آخر یک جیزهایی که در دلم مانده را بگویم خب!

بارها انتظار تو  را شبها که برمیگردی خانه در ذهنم گذرانده بدم

لذت باز کردن در روی تو و گرفتن کیفت از دستت

دادن حوله به دستهای خیست که صورتت را می شستی

و غذا پختن و کشیدن توی بشقاب برایت

برایت می وه پوست میگرفتم و تو سرت را روی پاهای من می گذاشتی  و من با موهایت بازی می کردم

و بعد با تو تعریف می کردی یا من

مهم نبود کجای دنیا باشیم مهم تو بودی که با من باشی و دنیا بشود همان بهشت که تو می گفتی

یادت هست بهشت را؟

صبح ها برایت صبحانه آماده  کردن و راهی کردنت

برایت دم در دعا کردن که به سلامت خدا به همراهت

و هر روز صدقه انداختن های من  که خدا مواظبش باش

تمام این مدت نمی گویم هر روز اما خیلی روزها طبق آنچه یادم دادند برایت صدقه می انداختم

خودم را یادم می رفت از بس به تو فکر می کردم

و از بس تو با من بودی

 

 

همیشه دلم خوشبختی ات را می خواست و اینکه بخندی

دلم برای خنده هایت ضعف می کرد

همیشه دلم می خواست به روزهایی فکر کنم که با تو من آرامم

به آن شبها که میان دستهای تو آنقدر پرسه می زدم تا خوابم بگیرد

شبهای که من از نگرانی تو هزار بار با پرش پایم از خواب نمی پریدم

همان شبها که  بهشت میشد

 

 

 

 

خب چه کنم مگر دست من بود که دوستت نداشته باشم ؟

بعضی چیزها را که حرف زدن درست نمی کند که

بعضی چیزها وقتی رسوب کند دیگر با قوی ترین اسید ها هم پاک نمی شود

مگر می شود برج میلاد را با بیل و کلنگ افتاد به جانش و خرابش کرد؟

اوووووه می دانی چقدر طول می کشد

بغضی چیزها را ویران کردن زلزله لازم است

مثل زلزله روز قیامت !

 

می دانی

می فهمم که با بعضی چیزها نمی شود جنگید

اما می شود تلاش کرد

می شود آدم سعی اش را بکند بعد آخر قضیه اگر نشد هم خیالش راحت باشد که دیگر کاری از دستش بر نمیامد

از همان اول ها که عشق را شناختم به آدم و حوا فکر کردم که 40 سال در زمین پی هم گشتنتد

کاش تو هم مثل پدرمان  بودی

من که 40 سال سهل است

4000 سال هم می گشتم پی ات

 

می دانی این روزها هی بعضی چیزها می آید توی ذهنم و دست خودم نیست

بعضی روزها را با تاریخشان یادم هست و بعشی ها را فقط مو به مو از برم

مثلا تو بگو مگر 17 خرداد از یادم می رود؟

یا 12 اسفند؟

مگر می شود من تولد معشوقم را فراموش کنم ؟

می شود؟

گیریم که تو هیچ وقت یادت نماند 2 مهر کی هست !

این روزها هی بعضی چیزها برایم تکرار می شود با همان لحن صدای تو

راستش بعضی چیزها خیلی ناراحتم می کند

بعضی چیزها که هیچ وقت از دلم در نیامد و هیچ وقت هم به تو نگفتم

این چیزها که می آید دلگیر میشوم

صدای شکستن می شنوم

اما فکر نکنی لبم باز می شود به نفرین و اینها

اما گاهی شکایت میکنم

 

اما نه به تو ها به خدا !

 

یکی از دعاهی همیشگی ام میدانی چه بود جانی؟

زود تر از تو رفتنی باشم

 

بعضی وقتها دلم می خواهد بر گردم به قبل و زمان را یک جاهایی نگه دارم

و سیر نگاهت کنم

کاش می شد !

 

می دانی عطر بعضی چیزها یا بعضی مزه ها هیچ وقت از آدم دور نمیشود

مثل بوی تنت یا مزه بوسه هایت

 

قشنگی بعضی چیزها فقط به این است که یکی باشد و یکی بماند

مثل خدا

اگر 2 تا شود به هیچ دردی نمی خورد

مثل معشوق که نباید 2 تا شود

یعنی نمی شود

که دو تا بشود

 

این روزها دغدغه دیگری هم دارم

اینکه تو خوشبخت می شوی

نمی دانم چرا اما همش حس می کنم بک جای کار دارد می لنگد

تورا به روح پدر بزرگت دلت راضی است؟

 

یادم است آن وقتها که هی منتظرت بودم به دلم می افتاد که تو کی ها هستی و کی ها نیستی

نود درصدش درست بود

نمی دانم شاید این بار هم به دلم درست افتاده !

 

 

ببین من این روزها تنها تر شده ام

این روزها هی اشکهایم بی امان می شود

مجالم نمی دهد

دست خودم نیست خب

می دانی این تاریخ باز هم دارد تکرار می شود

درست ایستاده ایم همان جا که 17 دی 85 ایستادیم

آن شب مرا فدای غرورت کردی

این بار فدای .....

 نمی دانم شاید .......

 

نمی دانم باز هم خواهم نوشت یا نه

 

وقتی بهانه نوشته هایم نیست

تو بگو ! انصاف داشته باش نوشتنم برای چیست؟

 مگر آن یکی وبلاگ یادت نیست که با رفتنت حذف شد؟

 

کاش می فهمیدی و میدانستی که این عشق قصه نبود

حقیقتی بود که من برای اینکه مثل سیمین روزی غصه مغرور بودنم را نخورم غرورم را به خاطرش دادم

 

حقیقتی بود که جسمم روحم احساسام و فکرم را از من گرفت و به تو داد

 

نمی دانم انتهایش چه می شود

اما من هنوزم به خدای خودم ایمان دارم

و اگر دستورش صبر باشد

هر چند که این روزها حس یعقوب را دارم وقتی یوسفش نبود

اما به انتظار بوی پیراهنت می مانم

 

 

 

 

 فعلا این را قسمت یک درددل هایم بدان

شاید چند قسمتی شود

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 0:30 توسط غریبه |

 

 

در چشمهایم

میخ می کوبند

 

 

 

 

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

 

 

 

 

 

دل اگر رفت شبی

کاش دعایی بکنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 10:28 توسط غریبه |